ذهن علت است.
۲۸ مهر ۱۴۰۲
گری رنارد
گری: ما در حال تماشای فرافکنی خودمان هستیم که در واقع از ذهن ناخودآگاه خودمان میآید.مثل زمانی که به سینما میروم.میخواهم فراموش کنم که فیلم واقعی نیست.من میخواهم که آن واقعی باشد و توجه من به سمت پردهٔ نمایش منحرف میشود.شاید با غرق شدن در داستان فیلم، شروع به واکنش نشان دادن به پردهٔ نمایش کنم، اما هیچ اتفاقی در آنجا در حال رخ دادن نیست.پردهٔ نمایش فقط یک معلول است و تصاویری که من میبینم در واقع از جای دیگری میآیند.اگر بخواهم پردهٔ نمایش را اصلاح کنم تا آنچه روی آن است را تغییر دهم، هیچ فایدهای ندارد.اما یک پروژکتور وجود دارد.که در آن پشت پنهان استقرار نیست به این موضوع فکر کنم.با این حال این همان علت است.آنچیزی که من میبینم واقعاً از آنجا میآید.ما در حال تماشای فرافکنی خودمان هستیم که در واقع از ذهن ناخودآگاه خودمان میآید.
اگر میخواهم قدرت واقعی داشته باشم، بهتر است که به جای معلول، به علت بپردازم.اگر بتوانم آنچه در پروژکتور است، یعنی فیلم را تغییر دهم، آنگاه این کار همه چیز را تغییر میدهد.اما در زندگی، یا چیزی که در زندگی میگذرد، بیشتر مردم تمام زندگی خود را صرف این میکنند تا به جای تغییر پروژکتور و آنچه که در آن است، یعنی ذهن و هر سیستم فکری که به آن پایبند است، آنچه را که روی پردهٔ نمایش است اصلاح کنند، که فقط معلول است.
واقعیت فناناپذیر شما
گری رنارد
گری رنارد
شفا همیشه در سطح ذهن انجام میشود
۲۷ مهر ۱۴۰۲
گری رنارد
گری: من در گذشته سعی کردم آدمها را شفا دهم و حالشان خوب نشد.یعنی من گند زدم؟
آرتن: بله. شوخی کردم.حقیقت این است که تو نمیتوانی با نتایج پیش بروی زیرا نمیتوانی ذهن را ببینی.تنها چیزی که در پیش داری بدن است، که واقعی نیست.شفای دوره همه در سطح ذهن انجام میشود.گاهی اوقات جنبه فیزیکی تغییر خواهد یافت و گاهی اوقات شفا نتیجه دیگری دارد که آن را نمیتوانی ببینی.اگر کسی دوره را انجام دهد و فقط یک پا داشته باشد، اگر پای از دست رفته را دوباره باز نگرداند، آیا فکر میکنی که در کارش شکست خورده است؟به یاد داشته باش، این ذهن است که روی آن کار میشود.یک بار دیگر، به دنبال نتایجی که ممکن است در سطح شکل ببینی یا نبینی نباش.
گری: پس هنوز برای من به عنوان یک شفادهنده امیدی هست.
آرتن: تو یک شفادهنده هستی، گری. هرکسی که بخشایش حقیقی را انجام میدهد نیز یک شفادهنده است.همانطور که دوره به تو میآموزد:
این وظیفه آموزگاران خداوند نیست که نتیجه هدیههای خود را ارزیابی کنند.وظیفه آنها صرفا این است که آنها را بدهند.
پس، چه کسی واقعاً شفا مییابد؟پاسخ این است که هر دو به عنوان یکی شفا مییابند، زیرا تنها یکی وجود دارد.
ناپدید شدن جهان
گری رنارد
گری رنارد
دورهای در معجزات | ۲۷ مهر ۱۴۰۲
۲۷ مهر ۱۴۰۲
دورهای در معجزات
اگر به خطا در دیگری حمله کنی، به خودت آسیب خواهی زد.هنگامی که به برادرت حمله میکنی نمیتوانی او را بشناسی.حمله همواره بر یک بیگانه انجام میشود.تو او را با نادرست ادراک کردنش بیگانه میسازی، و بنابراین نمیتوانی او را بشناسی.به این دلیل که او را بیگانه ساختهای است که از او میترسی.او را درست ادراک کن تا بتوانی او را بشناسی.در آفرینش خداوند هیچ بیگانهای وجود ندارد.برای آفریدن آنگونه که او آفرید تنها میتوانی آنچه را که میدانی بیافرینی، و بنابراین آن را به عنوان آنچه که از آن خودت است بپذیری.خداوند فرزندانش را با یقین کامل میشناسد.آنها را با شناختنشان آفرید.او آنها را کاملاً میشناسد.هنگامی که آنها یکدیگر را نمیشناسند، او را نمیشناسند.
دورهای در معجزات | ۲۱ مهر ۱۴۰۲
۲۱ مهر ۱۴۰۲
دورهای در معجزات
اگر این دنیای واقعی میبود، خداوند ظالم میبود.زیرا هیچ پدری نمیتواند فرزندان خود را به بهای رستگاری به این دچار کند و مهربان باشد.عشق برای نجات دادن نمیکُشد.اگر چنین میکرد، حمله رستگاری میبود، و این تفسیر نفس است، نه تفسیر خداوند.تنها دنیای احساس گناه میتواند این را بطلبد، زیرا تنها گناهکاران میتوانند آن را تصور کنند.«گناهِ» آدم نمیتوانست بر کسی تأثیر بگذارد، اگر او باور نمیکرد که این پدر بود که او را از بهشت بیرون کرد.زیرا در این باور معرفت پدر از دست رفت، از آنجایی که تنها کسانی که او را درک نمیکنند میتوانستند آن را باور کنند.
دورهای در معجزات | ۱۹ مهر ۱۴۰۲
۱۹ مهر ۱۴۰۲
دورهای در معجزات
پذیرش احساس گناه در درون ذهن فرزند خداوند آغاز جدایی بود، همانگونه که پذیرش تاوان پایان آن است.دنیایی که میبینی سیستم موهوم کسانی است که از احساس گناه دیوانه شدهاند.با دقت به این دنیا بنگر، و متوجه خواهی شد که آن اینگونه است.زیرا این دنیا نماد مجازات است، و همۀ قانونهایی که به نظر میرسد بر آن حاکمند قانونهای مرگ هستند.کودکان از طریق درد و در درد درون آن زاده میشوند.رشد آنها همراه با رنج است، و از غم و جدایی و مرگ میآموزند.به نظر میرسد که ذهن آنها در مغزشان محبوس شده است، و اگر بدنشان آسیب ببیند، قدرتهای آن کاهش مییابد.به نظر میرسد که آنها عشق میورزند، اما آنها ترک میکنند و ترک میشوند.به نظر میرسد که آنها چیزی را که به آن عشق میورزند از دست میدهند، شاید نامعقولترین از همه باورها.و بدنهای آنها پژمرده میشوند و به نفس نفس میافتند و در زمین دفن میشوند، و دیگر وجود ندارند.هیچ یک از آنها نیست که خداوند را ظالم نپنداشته باشد.
